تبليغاتX
مسافر كوچه ي دلتنگي

سه شنبه سی و یکم شهریور 1388

          به نام او كه بر چشمهاي گريان ترحم مي كند

برگهاي دفترم را ورق مي زدم ويادداشتهايم را نگاهي مي كردم.دلم از خودم گرفت. چقدر در اين صفحات رنگ وبوي تو را گم    كرده ام. چقدر اين جاحضورت را خالي احساس مي كنم.

مولايم :كمكم كن وگرنه لحظه لحظه،ذره ذره وشراره شراره آتش وجودم دارد سرد مي شود،فروكش مي كند وبه خاموشي مي نشيند.كم كم دارم فداي علاقه هايم مي شوم.كم كم دارم به آخر مي رسم.كم كم دارم تمام مي شوم وخاكستر اشكهايم بر صفحات اين دفتر مي ماند.

مولايم:دلم غريبانه مي گريد،آرام ودر سكوت! آنگونه كه فقط تو مي شنوي وخداي دلم.دلم غريبانه مي گريد از اين دنيا...

ديگر حرفهايم تكراري شده است،ديگر تكراري مي شود اگر بگويم مولايم خسته شده ام...

تكراري مي شود اگر بنويسم توان زندگي را ندارم...

تكراري مي شود اگر بشنوي كه دلم هواي سفر دارد...تكراري   مي شود...

اما مولايم به خدا ديگر نمي خواهم، به خدا ديگر دنيا را نمي خواهم...

به چه جرمي نفس بكشم در اين زندگي پراز نامردي وبي معرفتي...

مولايم ديگر نمي خواهم بي تو بودن را ...ديگر نمي خواهم زمين را، زميني كه هيچ لطفي ندارد...

 

نوشته شده توسط ali-m در 23:27 |  لینک ثابت   • 

جمعه سیزدهم دی 1387

 

      سلام آقاي مهربانم ...

مولايم امروزدوباره با تو تجديد قرار كردم

امروز در ندبه ام حال وهوايي دگربرايم تكرار شد.روزي كه حال وهواي ايام پرمحبت ومهربان قدرجلوچشمان گناه آلودم ترسيم شد.دوباره به ياد آوردم نافرماني وناسپاسي وگستاخي ونهايت جسارت و...البته نهايت پشيماني وعذر خواهي ام را در پيشگاه تو مهربانم.

كاش به من اراده اي آهنين داده بودي ،عزمي راسخ ودلي بردبار.كاش آنقدر يقين داشتم به لحظه ديدارت كه ديگر هيچ ثانيه اي را با شك وگمان سپري نمي كردم .خوب مي دانم كه لياقت ندارم و رسيدن به وصل تو در فهم وشان قاصر من    نمي گنجد،اما همه آرزويم اين است كه شب وروز برايم لحظات انتظارند.انتظاري سبزودوست داشتني كه گرچه سخت وسنگين است اما حلاوت وشيريني آن را با تلخي هيچ از خود بيخبري عوض نخواهم كرد...دلم تنگ است مولايم،تنگ لحظه ديدار...

مولايم برايم مامني از عشق ومحبت وجامه اي از صلح وصفا در كنار خودت قرار بده ... اين تنها آرزوي من است 

 

نوشته شده توسط ali-m در 10:29 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387


شهد شیرین شکوفایی بهشتی ترین میوه آفرینش مهدی موعود(عج)

             بر کام تمام عاشقان ظهور گوارا باد
 
نوشته شده توسط ali-m در 0:49 |  لینک ثابت   • 

جمعه هفدهم خرداد 1387

غم مخور

                            به نام خدایی که در این نزدیکی است

این همه نامهربانیها رسد روزی به پایان غم مخور     

چهره معشوق خواهد شد نمایان غم مخور

شکوه ها داری تو از دست زمانه پس بدان

هیچ نگردید و نگردد بر مراد کس زمانه غم مخور

آن رهی را که در آن اینگونه سر گردان شدی

خوب یا بد می رسد روزی به پایان غم مخور

آیدآن روزی که مشتاقان به یاران می رسند

می نشینی در کنار نگارت مست وحیران غم مخور

مهدیا خرسند باش و راه خویش را پیش دار

این همه مشکل شود هم سهل وآسان غم مخور

 

می دانی مهدی جان

بار دیگر با قلبم آشتی نمودم و با نمودار دلتنگی به سرزمین رویا ها سفر کردم روزی از روزهای بهار،خاطراتت را با رنگ سبز در دفتر خاطرات دلت حک می کنم و آن را با گلواژه محبت آذین می بندم .

بر دیوار کوچه های چشمانت عشق را می نویسم تا هر کس که از آن کوچه گذر کرد بداند عابری از این کوچه ها گذشته و عاشق دیوارهای نمناک و گلی آن شده است من از تمام کلمات دنیا فقط دو کلمه را می خواهم :دوستت دارم .

دلم می خواهد بلبل های عاشق دور من جمع شوند و هزاران بار آن را با من تکرار کنند تا قلب کوچکم آفتابی شود .

خدایا دوست دارم نه بهشت در این زمین و نه دوزخ و نه هیچ جاده ای که میان من و تو فاصله اندازد ..........

 

نوشته شده توسط ali-m در 23:6 |  لینک ثابت   • 

شنبه چهارم خرداد 1387

سلام

سلام به همه دوستان نازنين وگلم

 

مدتي بود از دنياي نت دور بودم  وحالا دوباره فرصتي دست داده تا برگردم

 

                         منتظر ياري شما دوستان خوبم هستم

 

 

          راستي پنجره روياهاي مينو چرا بسته شده؟حيف نبود؟

نوشته شده توسط ali-m در 23:40 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386

قرارآخر

      قرارآخر(پايان قرارشبانه): لحظه ديدار نزديك است

سلام آقاجون

خيلي دلم ميخواست قرار امشبم را يه جايي برات بنويسم كه فقط من باشم وتوو خدايمان. خيلي دوست داشتم سجاده ي نيازم را زير نور خيره كننده ماه شب چهارده در نيمه شب جمعه ودر لحظه خوش عاشقي جايي برايت پهن كنم كه هيچ مانعي بين من وتو نباشد و اين آخرين قرار شبانه ام را برايت بنويسم. ديگه از ديوارها خسته شدم ديگه از اين همه زرق وبرق حالم گرفته شده. دلم هواي آزادي كرده والبته يه آزادي نامحدود.آزادي كه بتوانم تا آنجا كه مي شد دستهايم را بالا ببرم وسرم را بالا بگيرم وبه هيچ سقف ومانعي برخورد نكنه. جايي كه رها باشم رهاي.آنقدر بالا باشم كه از آنجا نتوانم زرق وبرقهاي دنيا را ببينم و اگرهم ديدم برايم آنقدر كوچك باشند كه فرصت يك لحظه تفكربه ذهنم خطور نكند  .جايي مانند بالاترين نقطه ي يه كوه .تنهاي تنها .من وتووخدايمان . اونجاكه من برات بگم وتوبشنوي وواسطه من وخداي من باشي وكمي آنطرفتر فرشتگان برايم كف بزنند . جايي كه احساس كنم خدايم كنارم نشسته ودرست مثل شبان داستان موسي (ع)بتونم سر به شانه هايش بگذارم وخدايي كه بغل باز ميكند تا مرا به آغوش بگيرد ويا صدايم كند.اما چه كنم ...

ميدوني آقاجون امشب حال خيلي خوشي دارم.حس ميكنم يه چيزي داره توي دلم زنده ميشه.يه چيزي كه شايد خيلي وقت پيش توي دورافتاده ترين نقطه قلبم دفن شده بودوهيچ كسي پيدا نمي شد كه به من بگه چي داره به سرم مياد. اين روزا انگار خدا هواي منو خيلي داره.انگار داره منو مي بخشه. انگار داره دوباره به من ميگه من اينجام پيش تو .

آقاجون امشب واصلا اين روزا براي من هميشه همون ساعت خوش عاشقيه.همون قرار شبانه كه فقط بااونا به آرامش مي رسم.اين روزا براي من هميشه غروب جمعه است.كه چقدر در اون لحظان غريب حس قشنگ انتظار بهم دست ميده ومنتظر شدن تا تو بيايي. امشب داستان من وتو قصه قشنگيه .امشب اينجا كعبه آمال من شده .آقاجون امشب همش احساس ميكنم قرار است در حريمت بياسايم وسر بر شانه ات گذارم ومثل ابر بهار گريه كنم .حس ميكنم ميتوانم چشمان ترم را قدمگاه تو نمايم شايد بر من منت گذاري وديدگان گناهكارم را باقدوم نازنينت پاك ومعطر نمايي.

آقاجون امشب حس ميكنم خيلي بهت نزديك شدم.نفس حضورت را حس مي كنم .من كه دنيايم را همراه با انتظار زيباي تو باور كرده ام، من كه زمزمه نام زيبايت هر صبح وشام دلم را صفايي ديگر مي بخشدومن كه در نبودنت چشمانم طعم باران مي گيرد وروحم فرسوده مي شودامشب دلم زنده به عطر حضور تو شده .تويي كه نام زيبايت برايم از همه چيز ماندني تر است وتويي كه تك ستاره وآسماني ترين ستاره قلبم هستي.

آقاجون نمي دونم اينا همش احساساتيه كه در رويا برايم تداعي شده يا نه ولي آقاجون اجازه بده در اين روياي سبز وقشنگ بمانم وبه همراه تو در كوچه پس كوچه هاي ذهنم پرسه بزنم اگر چه در رويا باشم وچه روياي قشنگ ودلنوازي...

آقاجون بهت گفتم كه امشب يه چيزي داره توي دلم زنده ميشه . آقاجون امشب نور اميد خيلي تو قلبم شعله ور شده .اميد رسيدن به تو حتي با اين همه بار معصيت...امشب بي صبرانه منتظرتم در پايان يك قرارشبانه ودر يك لحظه نوراني وپر التهاب ... در لحظه ديدار...

                         لحظه ديدار نزديك است

                         باز من ديوانه ام ،مستم

                         باز ميلرزد دلم ،دستم

                باز گوئي در جهان ديگري هستم

             هاي نخراشي به غفلت گونه ام را تيغ

              هاي نپريشي صفاي زلفكم را دست

          وآبرويم را نريزي دل،اي نخورده مست

                 لحظه ديدار نزديك است

                 (مهدي اخوان ثالث)

آقاجون خودت خوب ميدوني كه توزندگي عاشق رنگ قرمز هستم وتوي رنگهاقرمز تمام عشق منه .آقاجون اين آخرين قرار شبانه ام را با رنگ قرمز برايت نوشتم تا بدوني كه با تمام عشقم برايت نوشته ام.

 

نوشته شده توسط ali-m در 21:6 |  لینک ثابت   • 

جمعه هفدهم اسفند 1386

قرار ششم

                        قرار ششم: گذشت

سلام خداي خوب ومهربونم،

سلام آقاي مهربونم مهدي جان

آقاجون امشب پرم از تمام حرفهايي كه گوش تو از آن پر است. امشب تمام نياز هايم،گناهانم،وتمام شكوه هايم رابا اين دودست خالي وبي چيز برايت آورده ام. تا حاجتم را براورده كني وگناهانم را ببخشي وشكايتم را گوش كني ... اين انتظار زيادي نيست از كسي كه مي داند جز او كسي رو ندارم تا به پايش اشك بريزم والتماسش كنم.   

تو بگو آقاجون ...انتظار زياديه؟؟

امشب به تو مي انديشم.به تو فكر ميكنم وبه تو غبطه ميخورم.امشب هنوز حسرت خيلي چيزا رودل گناهكار من مانده است.حسرت خيلي ديدارها.حسرت خيلي گريستن هاواشك ريختنها .

آقاجون امشب ميخوام شيفته واقعي تو باشم.شيفتگي كه در آن هيچ بوي حسادت نيست.هيچ رنگ هوسي نداردو هيچ حرف سود ومنفعتي نيست.شيفتگي كه از آن بوي بهشت مي آيد.شيفتگي كه با ياد يگانه ترين حضور به دست مي آيدوآن حضور سبز وزيباي توست آقاجونم...

آقاجون ساعت خوش عاشقي امشب با شبهاي ديگه خيلي فرق داره...ساعت خوش عاشقي امشب بوي جدت رسول الله را ميده ...ساعت خوش عاشقي امشب ياد آور غربت امام حسن(ع) و دل شكسته تويه آقاجون... آخ كه بميرم براي اون دل نازنينت آقاجون...

آقاجون امشب ميخوام در انتهاي اين شبِ پر از اندوه ودرساعت خوش قطره قطره كه نه ،ميخوام دريا دريا اشك بريزم والتماست كنم .آخه ميدوني آقاجون امشب دلم بد جوري گرفته.دل من خيلي وقتا ميگيره.گاهي دلتنگيهايم براي خودِتوست، گاهي براي خودم.ولي امشب هم براي تو دلتنگم وهم براي خودم.

آقاجون امشب دلم تنها مونده .تنهاي تنها در ميان زيباترين دقايق وثانيه هاي التماس ونيايش. ولي اين تنهايي اصلا برام قشنگ نيست وفقط آميخته با دردوغم است:

اي پادشــــــــه خوبان داد از غم تنهـــــايي     

دل بي تو به جان آمد وقت است كه باز آيي

وحالا اين وسط يه نفر پيداشده كه بعداز كلي بدوبيراه گفتن منو دعوت به جهنم كرده.با بدو بيراهاش كاري ندارم .برام اصلا مهم نيست فقط سپردمش به خودت كه اگه قابل هدايته هدايتش كني.

اما آقاجون از اين كه منو دعوت كرده به جهنم ،از اينكه گفته جهنم جايگاه منه...

فكر ميكنم قصه رزوگار اينجوريه ،بالاوپايين زياد داره .امشب وقتي اين دعوتنامه رو ديدم يادم اومد از خيلي چيزا. سرنوشت من ممكنه به جهنم گره بخوره ولي آقاجون خودت ميدوني كه چقدر توكميل با خداي خودم گفتم :

خداونداچگونه باور كنم آتش قهروعذابت را مسلط مي كني برگونه هايي كه به خاطر عظمت وبزرگي تو به سجده رفته اند.يا بر آن زبانهايي كه توحيد وحمدوسپاس تو را گفته اند.خداوندا چگونه باور كنم آتش قهروعذابت را مسلط مي كني بر اعضاوجوارحي كه مشتاقانه به مكانهاي عبادت وجايگاههاي طاعتت مي شتابند. خداوندا گيرم كه برآتش عذابت صبوري كنم چگونه بر فراق ودوري تو صبر كنم وگيرم كه بر حرارت آتشت شكيبا باشم چگونه از لطف وكرمت چشم بپوشم.وچگونه در آتش دوزخت آرام گيرم با اين اميدواري كه به عفوتو دارم.خداوندا به راستي سوگند مي خورم اگر مرا با زبان گويا در آتش گذاري من در ميان اهل جهنم مانند دادخواهان ناله ميكنم وفرياد ميزنم مانند آنكه عزيزي گم كرده باشد برتوزار زار ميگريم وبا صداي بلند تو را ميخوانم كه اي منتهاي آرزوي عارفان واي فريادرس بيچارگان واي دوست دلهاي راستگويان واي خداون عالميان گيرم كه آتش جهنمت را تحمل كنم اماچگونه تحمل كنم كه از من روي بر مي گرداني...چگونه...چگونه...

آقاجون ديدي گفتم امشب پرم از تمام حرفهايي كه گوش تو از آن پراست.آقاجون ديدي كه اين دعوتنامه با همه اون بدوبيراهاش امشب منو ياد كميل انداخت ...كميلي كه هفته هاست از خوندنش محروم بودم وامشب خواسته يا ناخواسته دوباره بدستش آوردم...ويه چيز ديگه اينكه :

در همين لحظه

يكي از گرسنگي نميخوابد ،يكي از سيري

يكي به وصال مي رسد ،يكي به فراق

يكي به رنج مي رسد ،يكي به گنج

يكي خوشبخت مي شود يكي بدبخت

و....

يكي به بهشت ميرود،يكي به جهنم

وهمين لحظه آخرين لحظه دنياست

آقاجون توي اين لحظه آخر تو هم ازخدا بخواه كه از همه بديهاي  من بگذرد.آقاجونم مرا در تنهاييهايم تنها مگذار كه دل گرفته من بي تو غمگين است .

          

نوشته شده توسط ali-m در 17:35 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه دوازدهم اسفند 1386

قرار پنجم

                           قرار پنجم:آرزو

سلام آقاجون

امشب باز هم سر قرار حاضر هستم .ومثل هر شب منتظرم تا تو بيايي.وباز هم ميدونم كه مي آيي سر قرار .ميدونم كه مي آيي.پيشم هستي،كنارم مي نشيني،نگاهم مي كني،شايد لحظه اي ميخندي وشايد هم...

شايد از من ناراحت ميشي .براي اون لحظه هايي كه براي غير خدا زندگي كردم.

آقاجون فداي اون اشكات بشم كه از غفلت من گريه ات مي گيره.

اماآقاجون امشب نميدونم چطوري بنويسم خودم هم سردر گم هستم. نمي دونم چطوري برات بگم كه امشب خيلي باهات كار دارم.چطوري برات بگم كه امشب دلم ميخواست كنارم كه هستي ببينمت تا برات تعريف كنم و از خودم به تو شكايت كنم.از نفس سركشم واز اين همه گناه به تو گله كنم.

امشب نميدونم چطوري  برات بگم ديگه منو دوست نداري.چطوري بگم كه ديگه دوست نداري باهات حرف بزنم.

آقاجون امشب نميدونم چطوري برات بگم كاش امشب كنارم مي ديدمت تا بهت بگم چقدر دلم برايت تنگ شده...

آقاجون امشب نميدونم چطوري بگم كه اگه نبينمت تا صبح با چشماني بازواشكبار به جاي خالي تومي نگرم.

آقاجون امشب نميدونم چطوري بهت بگم كه به دعاي تو خيلي نيازدارم.

ودرآخر اينكه آقاجون نميدونم چطوري بهت بگم كه توي قرارامشبم دلم براي يه چيز خيلي تنگ شده.ميدونم كه خودت بهتر ميدوني ولي ميخوام بازم بهت بگم .بگم كه دلم براي آرزوي سبزم خيلي تنگ شده . ميدوني چند وقته به فكرش نيستم راستش از بس به فكرش بودم وخواست خدا نبود ديگه خسته شدم .ولي امشب خيلي دلم براش پر ميكشه .آقاجون امشب برام دعا مي كني؟؟

برام دعا كن تا كاري نكنم كه تو از من ناراحت بشي وخدا از من نااميد .آقاجون براي آرزوي سبزم دعا كن .دعا كن تا هر چه زودتر...ممنونم آقاجون

نوشته شده توسط ali-m در 23:35 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه نهم اسفند 1386

قرار چهارم

قرار چهارم :پرواز

کاش می شدباخداآغازکرد
سردل راپیش اوابرازکرد
کاش می شدقفل های بسته را
باکلیداوشکست وباز کرد
کاش می شدخلوت شب راشکست
باخدای مهربانی رازکرد
کاش می شد این دل افسرده را
باهوای عشق اودمسازکرد
کاش می شد مثل چنگی خوش صدا
نغمه ای راازته دل سازکرد
کاش می شد بندهاراپاره کرد
اززمین سوی خدا پروازکرد

 

نوشته شده توسط ali-m در 0:5 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه ششم اسفند 1386

قرار سوم

                           

                                  قرار سوم :اعتراف

خداوندا خودت خوب مي دوني كه بالاخره بشر جايزالخطاست.مگه اين شيطون لعنتي آدمو به حال خودش ميذاره.دائم پاپيچم ميشه،ولم نمي كنه.هر جا ميرم دنبالم مياد.اينقدر دنبالم مياد تا دستم خط بخوره ودسته گل به آب بدم.ويه مرتبه ميفهمم اي داد بيداد ...چقدر از تو دور شدم.فكري روكه بايد به ياد تو باشه دادم به دست هوي وهوس وداره مثل يه اسب سركش منو به هرجايي كه ميخواد ميبره ودلي كه بايد جايگاه تو باشه خاستگاه شبطون قرار دادم.

اما خداي من وقتي متوجه غفلت خودم ودور شدن از تو ميشم باز هم مي بينم كه مونس من تويي.اگه هيچ كسي تحويلم نگيره اما تو به من ميگي بيا.حالا من اومدم با دست خالي هم اومدم ببين دستام خاليه .ببين هيچ چيزي ندارم .

ولي نداي ادعوني استجب لكم تو را شنيدم .از اين بنده گناهكار خودت پذيرايي كن ونگهدار من وهمه گناهكاران از خطا ولغزش باش.

 آمين يا رب العالمين

نوشته شده توسط ali-m در 0:6 |  لینک ثابت   •